![]() |
![]() |
|
| روزنگاری از همه چیز , هر چی که توی اون روز ذهنمو بیشتر مشغول کرده باشه . . . |
|
دوستای گلم اومده بودم تا گفتنی هایی که جای دیگه ای واسه گفتنشون پیدا نکرده بودم رو بگم با درد دلهای شما آشنا شدم ازتون خیلی چیزا یاد گرفتم البته چیزای زیادی هنوز ناگفته مونده که به هزار و یک دلیل نباید گفت ممکنه برگردم . . . و دوباره بنویسم . با مطالب قوی تر و پر بارتر . . . . شاید یه وقت دیگه ! هر ضعف و کم و کاستی و اشتباهی بود به بزرگی خودتون ببخشید مرسی که همراهیم کردید . آرزوی بهترینها رو واستون دارم خداحافظ .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 18:13 توسط کامبیز قبادی |
|
|
یه زمانی ( بدون اینکه داستان این آهنگ رو بدونم ) خیلی دوستش داشتم و گاهی که دلم می گرفت این یکی از اون آهنگ هایی بود که ورد زبونم بود و واسه دلم زیر لب زمزمه اش می کردم : تو شهری که تو نیستی خیابون شده خالی دیگه هر چی می بینم دارن رنگ خیالی تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی چه کنم بسته به دنیای خیالم چه کنم زنده به فردای محالم . . .
داستان از این قراره : دخترکی از رشت توی اون سالهای دور میاد تهران . با پسری که به صورت تلفنی دوست شده بوده ( ! ) و به اون دل بسته بوده قرار می ذارن که توی میدون فردوسی همدیگه رو ببینن . قرار میشه واسه اینکه پسره اونو بشناسه دخترک یه لباس قرمز بپوشه . تهران – میدان فردوسی احتمالا" حدود ۶۰ - ۷۰ سال پیش : دخترک سرخ پوش منتظر می مونه و عشقش نمیاد . هیچ وقت نمیاد !
. . . با من یه آشنا نیست با من یه هم صدا نیست دیگه هرچی می بینم با من غیر از خدا نیست تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی چه کنم بسته به دنیای خیالم چه کنم زنده به فردای محالم
حدود چهل سال بعد یک گروه فیلمساز از تلویزیون ملی اون زمان با پیرزنی که سالها توی میدون و انبارها و مغازه های اطراف میدون فردوسی زندگی می کنه و همه کسبه می شناسنش مصاحبه می کنن . زنی با موهای سفید و لباس قرمز رنگ تمام قد و وسایل کمی که به همراه خودش از این ور به اونور می کشه . مصاحبه گر ازش می پرسه : می گن شما عاشقید ، درسته ؟ _ نه ، تو جوونیهام بودم . می گن همیشه لباس قرمز می پوشید ! چرا ؟ _ چون اگه یه روز گذارش به میدون فردوسی افتاد . . . شاید منو با همون لباسی که با هم قرار گذاشتیم سر قرارمون ببینه و بشناسه .
خانم فرشته با اون غم خاصی که تو صداش هست ترانه ء شهر خالی رو برای زن سرخ پوش میدون فردوسی خونده : اون صدای گرم تو یادم نمی ره بوسه بی شرم تو یادم نمی ره تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی
چند سال پیش دختر خانم جوونی که اولین تجربه فیلمسازیش هم بوده فیلم مستند دیگه ای درباره همین زن عاشق پیشه می سازه ؛ من این فیلمو توی مرور آثار جشنواره فیلم مستند کیش دیدم . توی این فیلم کارگردان سعی می کنه رد پایی ازش گیر بیاره و ببینه سرنوشت اون زن چی شده و الآن کجاست . از تمامی کسبه میدون فردوسی دهه 80 سوال می شه . به همه جاهایی که اون زن یه زمانی اونجاها می خوابیده سر زده می شه . خبری از زن سرخ پوش عاشق قصه ما نیست که نیست . همه می دونستن که سالها چنین کسی اونجا بوده قدیمی تر ها داستان زندگیش رو می دونستن . می گفتن داستان عشقش رو واسه هر کسی می گفته . اما سرعت زندگی و گرفتاری آدمایی که سال به سال خبر از نزدیک ترین فامیلشون ندارن ، وقتی و حالی واسه کسی باقی نمی ذاره که حواس ها به محو تدریجی پروانه ها و کفش دوزک ها و . . . و عاشقای واقعی از پیرامونشون باشه .
گاهی انگار بعضی آدما فقط به دنیا میان و زندگی می کنن که نمادی و سمبلی باشن واسه یه مفهوم خاص . یکی نماد خصاصت دیگری سمبل طمع اون یکی مظهر پاکی و . . . . هر کدوم اینها یه پیامبرند . هر کدوم ،بدون اینکه خودشون بدونن پیامی واسه ما دارن . یه پیام واضح و روشن . آیا اون زن تشنه خود نمایی بود ؟ داشت نقش یه عاشق مغموم رو بازی می کرد ؟ دیوانه بود و از نظر عقلی مشکل داشت ؟ درصد حساسیت رمانتیک و عاطفیش بیش از آدمای عادی بود ؟ قدرت تحملش در برابر جامعه ء خشن و بی مروتی های اون کمتر بود ؟ اصلا" وجود خارجی داشت و واقعی بود یا نه ؟ آیا فرشته ای بود فقط برای اینکه فریاد بزنه که ای آدمای سرگرم به زندگی ، زندگی این راهی نیست که شما هر صبح تا شام با شتاب و اصرار برش پا می فشارید . این منجلابیست که هر چه دست و پا بزنید بیشتر درش فرو می روید ؟ چند روز پیش توی اتوبوس پیرمردی ژنده پوش سوار شد و با صدای بلند شروع کرد به انتقاد از مردم ، که چرا عشق رو فراموش کردید ؛ شما همه بدبختید ، بیچاره اید ، شما مرده های متحرکید ، بر گردید به زندگی . عادی حرف نمی زد . غر نمی زد . خطابه ایراد می کرد . و حرفهاش رو با اشعار زیبا و مربوط و سخنانی از بزرگان تزئین می کرد . اولش همه بهش خندیدند . بعد دو سه نفری چند جمله به شوخی جوابشو دادند . وقتی انتقادش شدت گرفت و حرفهاش ادامه دار شد . همه برگشتند و به هر زحمتی بود نگاهش کردند ببینن کیه ! دیگه همه فهمیدن که قضیه جدی تر از غر و لند هاییه که امروزه توی تاکسی ها و اتوبوسها از طرف مردم یا خود راننده ها برای تخلیه خودشون رسم شده . همه احساس کردن که با کسی طرفند که یک ( یا چند ) تخته اش کمه ! همه ساکت شدند و دیگه چیزی نگفتند . همه ء سرها رفت به سمت پنجره ها . خنده ها تبدیل به اخم شد . یکی با مبایلش ور می رفت . اون یکی روزنامه اش رو باز کرد . وقتی که یواش یواش بدبختی و نکبت زندگیشون رو عریان جلو چشاشون کشید ، رفت رو اعصاب خیلی ها و از جاهای مختلف اتوبوس شلوغ ، صدای اعتراض بلند شد که بسه دیگه . . .مخمونو خوردی و غیره . واسه من مثه یه سوژه تمام عیار یه فیلم کوتاه بود . به زحمت از لای سرها می تونستم قسمتی از صورت نحیفش رو ببینم . ایستگاه بعد پیاده شد . دمش گرم . در فاصله بین دوتا ایستگاه توی دل مرده یه اتوبوس جنازه متحرک یه خونه تکونی اساسی کرد و رفت . اگه کار نداشتم حتما" دنبالش می رفتم و سعی می کردم سر از زندگی شخصیش در بیارم ببینم این آدم کیه و توی این شهر دود و دغل چه می کنه و چه به روزش اومده ......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:28 توسط کامبیز قبادی |
|
|
زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:55 توسط کامبیز قبادی |
|
|
. . . و تو شاید پروانه ای باشی که خواب انسان بودن می بیند !
برخیز و نترس اینهمه کابوسی بیش نبوده است .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 20:36 توسط کامبیز قبادی |
|
|
من آن مفهوم مجرد را جسته ام . پای در پای آفتابی بی مصرف که پیمانه می کنم با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه جذامیان ماننده است من آن مفهوم مجرد را می جویم . پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت ، افسانه های سرگردانیت ای قلب در به در ! به پایان خویش نزدیک می شود . بیهوده مرگ به تهدید چشم می دراند . ما به حقیقت ساعت ها شهادت نداده ایم جز به گونه این رنجها که از عشق های رنگین آدمیان به نصیب برده ایم چونان خاطره ئی هر یک در میان نهاده از نیش خنجری با درختی . با این همه از یاد مبر که ما من و تو انسان را رعایت کرده ایم . در باران و به شب به زیر دو گوش ما در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما روسبیان به اعلام حضور خویش آهنگ های قدیمی را با سوت میزنند . ( در برابر کدامین حادثه آیا انسان را دیده ای با عرق شرم بر جبینش ؟ ) آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی توان خرید ، مرا دریغا دریغ هنگامی که به کیمیای عشق احساس نیاز می افتد همه آن دم است همه آن دم است . قلبم را در مجری کهنه ئی پنهان می کنم در اتاقی که دریچه ئیش نیست . از مهتابی به کوچه تاریک خم می شوم و به جای همه نومیدان می گریم . آه من حرام شده ام ! با این همه ای قلب در به در از یاد مبر که ما من و تو عشق را رعایت کرده ایم ، از یاد مبر که ما من و تو انسان را رعایت کرده ایم ، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود . احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:26 توسط کامبیز قبادی |
|
|
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد . . . حالتی رفت که محراب بفریاد آمد از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار . . . کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند . . . موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم . . . شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد ای عروس هنر از بخت شکایت منمای . . . حجله حسن بیارای که داماد آمد دلفریبان نباتی همه زیور بستند . . . دلبر ماست که با حسن خدا داد آمد زیر بارند درختان که تعلق دارند . . . ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد مطرب از گفته حافظ غزلی تازه بخوان . . . تا بگریم که ز عهد طربم یاد آمد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:25 توسط کامبیز قبادی |
|
|
1. هیچ وقت کارمنداتون رو بیکار نذارید ، الکی هم که شده یه کاری واسه شون بتراشید . 2. کارمند مثه شتره ! 5 کیلو بار بذارید رو دوشش اگه تونست حمل کنه 5 کیلو دیگه بذارید . . . اونقدر اینکار رو بکنید تا کمرش خم بشه و از پا بیفته اونوقت 5 کیلوی آخر رو بردارید . حالا دیگه شما ظرفیت اون رو پیدا کردید . توقع حمل این میزان بار ( انجام این میزان کار مشخص ) رو ازش داشته باشید . اگه انجام نداد بدونید که داره تمارض می کنه و می خواد از زیر کار در بره . 3. هرگز با همه کارمنداتون یه جور و به مساوات برخورد نکنید . روحیه تک تک کارمنداتون رو بشناسید و با اونا همونطور که باید رفتار کنید . به عنوان مثال اگه کارمندی از کارهای محوله سر باز زد اما به قول معروف شل وایستاد شما محکم جلویش بایستید ( چون به هر حال باید کاری که می خواهید رو یکی انجام بده ) ، اما اگه محکم و راسخ بود شما نرمی نشون بدید و وانمود کنید دارید به اون و خواسته هاش بها می دید و بخشش مدیرانه می فرمائید . این مال اوایل کار هر کارمندیه . اگه کمی روانشناس باشید به مرور دستتون میاد که با هر کی باید چه جوری رفتار کرد . 4. کارمندی رو که به قدر کافی نیاز مالی نداره استخدام نکنید . برای فهمیدن این کار باید روز های اول شروع بکار فرد اون رو 2 برابر نیاز عادی کاری خودتون تحت فشار قرار بدید اگه دوام آورد و پا به فرار نذاشت یعنی بعد ها هم می مونه . اگه نیاز مالی زیادی نداشته باشه یا اهل " خر کاری " نباشه همون روز های اول پا به فرار می ذاره . 5. همیشه طوری وانمود کنید که همه کارمنداتون موقت هستن تا هیچ کس خیالش از بابت آینده شغلی ش راحت نباشه و پر رو نشه . 6. هیچ وقت کاملا" از انجام کارهای محوله به کارمنداتون راضی نباشید حتی اگه خیلی عالی هم انجام بدن بگردید و یه ایرادی بگیرید اما خیلی هم سخت گیر و ناراضی نباشید که شورش در بیاد . 7. هر چند ماه یکبار جای کارمنداتون رو عوض کنید تا همه کس همه کاری رو بلد باشه . در این صورت دیگه کسی نمی تونه بگه : " اگه من نباشم کارت می خوابه ! " یا اگه به ناگاه استعفا بده و بره جدا" کارتون لنگ بمونه . 8. تا می تونید در برخورد با روسا و مقامات بالاتر از خود از " دستمال یزدی " یا هر نوع نرم دیگه ای استفاده کنید . چون تجربه نشون داده با اینکه یک مدیر می فهمه که این کار از سر صداقت نیست اما در مجموع از این کار خوشش میاد و عقده حقارتشو ارضاء می کنه . 9. بین زیر دستای خودتون هم کسی که روحیه اینکار رو داره به سمت خودتون جلب کنید و بهش بفهمونید که برای رضایت خاطر شما باید دائما" آمار همکاراش رو به شما بده . 10. هر فرد رو به عنوان " بپا " واسه همکار دیگه ش قرار بدید و سعی کنید جوی به وجود بیاد که کسی به کسی اعتماد نکنه . چون هر کس دوست خودش رو جاسوس شما می پنداره و مواظب عملکرد خودش هست . از طرفی فرمول " تفرقه بنداز ـ حکومت کن " یادتون نره . 11. یکی از تکنیک های جالب برای فهمیدن اینکه دوست و دشمن شما توی مجموعه تحت فرمانتون توی یه سیستم اداری کیه اینه که به دروغ وانمود کنید دارن شما رو از سمتی که دارید بر می دارن و شخص دیگه ای رو به عنوان مدیر این مجموعه جایگزین می کنن . بعد از مدتی که اصرار به این مسئله کنید کم کم زیر دستاتون شروع به عکس العمل می کنن . معلوم می شه که کی سرکشی می کنه ، کی رایزنی می کنه واحدش رو عوض کنه ، کی می ره تو فکر یه کار دیگه . . . و چه کسی به نظر می رسه تا آخر با شما می ایسته . وقتی آبها از آسیاب افتاد با برآورد جدیدی که از افراد به دست آوردید می تونید شروع به تغییر جا دادن یا تمهیدات دیگه برای تک تک اونا بکنید . 12. کسی رو که فکر می کنید واسه شما یه معضله اگه به هر علتی ( مثلا" داشتن پارتیه گردن کلفت یا بحث بیمه ) نمی تونید اخراجش کنید از خودتون دورش نکنید . بیاریدش در کنار خودتون تا بتونید ریز ترین عملکرد هاشو تحت نظارت و کنترل داشته باشید . 13. راستی گفتم بیمه یادم اومد : نسخه دوم برگه قرار دادی که با افراد می بندید دستشون ندید . قرار داد یک ساله رو هم آخر اون سال بدید امضاء کنن که عملا" هیچ فایده ای براشون نداشته باشه . 14. خب . . . اگه از دست کسی خسته شدید و هیچ راهی برای کنار اومدن باهاش یا اصلاحش نیست از جائی که هست برش دارید و بذاریدش زیر دست کسی که قبلا" خودش زیر دست اون بوده یعنی یه مسئول رو می ذارید زیر دست یه کارمند ساده و دون رتبه ( حتی می تونید به دور و بریهاش یا همون مسئول جدید سفارش کنید توی کار اذیتش کنن و باهاش دوست نشن ) و اگه معترض بود متقاعدش کنید که باید با وضع جدید بسازه و همینیه که هست . غالبا" توی اینگونه موارد ، طرف ، بعد از مدتی خودش استعفاء می ده و می ره . 15. برای تنزل درجه یک کارمند ، در صدد گرفتن یه سوتی ( ایراد و در واقع بهانه ) از فرد باشید و وانمود کنید این سوتی که اون داده اونقدر وضع رو خراب کرده که حتی خود شما رو زیر سوال برده و شما از جانب مقامات بالاتر از خود به واسطه این خطای کارمندتون توبیخ شدید . 16. هیچگاه سرمایه و دارائی واقعی خود را رو نکنید . همیشه کهنه بپوشید و نامرتب باشید ، از دست روزگار بنالید و ماشین مدل پائین سوار بشید . 17. از هر شگردی برای یک " مدیر خوب " بودن لازم تر اینه که یاد بگیرید هنر پیشه ء خوبی باشید . تمام شگرد های قبلی برای اجرا نیاز به این شگرد هم دارن . برای اینکار باید خودتون اول چیزی رو که به دروغ به زیر دستاتون می گید باور کنید تا اونا هم باورشون بشه ( درست مثل یک هنر پیشه که نقشی غیر از خود واقعی اش رو بازی می کنه اما بیننده ها نقش ایفا شده رو باور می کنند ) . . . در غیر اینصورت همه نقشه ها نقش بر آبه . 18. از هر چیزی حتی مورد بالا مهمتر اینه که در هیچ لحظه ای از سالهای مدیریتتون یادتون نره که : " سمت شما موقتیه . . . پس تا می تونید بارتون رو ببندید " !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:54 توسط کامبیز قبادی |
|
|
امروز جمعه ساعت یک ربع به ۱۲ از خواب بلند شدم تا صبحانه بخورم شد حدود ساعت ۱ چهارو نیم پنج با حسن و بهنام رفتیم مجتمع تجاری گلستان دوری زدیم و یه نوشیدنی خوردیم بعد رفتیم کافه آنتراکت که حرفای روشنفکری بزنیم ! . . . و نقشه فیلمسازی بکشیم هی . . . کشیدیم به گمانم ! واسه اولین بار طعم " چای دودی " رو جایی غیر از توی جنگل چشیدم و ساعت ۱۱ شب ناهار خوردم !!! سسیس سرخ کرده بعدم یه سری به وبلاگ و نظراتش اینهمه یعنی هیچ چی . یعنی یه روز معمولی که البته از خیلی از روزهای دیگه م بهتر بود . این شاید همون بوم سفیده که قاب می گیریشو می زنیش روی دیوار . معناش اینه که هیچ چی واسه گفتن نیست . هیچ چی . چرا . . . دیدن دوستا و . . . همون کمکی خندیدن الکی و . . . طعم چای دودی خوب بود . . . . عمدا" پرت و پلا می نویسم : . . . آخه یه ناشناس متهمم کرده که چرا سرمو با بچه ها و خاله زنکها گرم کردم و روشنفکرانه نمی نویسم عزیز من . . . روشنفکرای زمونه ما یا به رحمت ایزدی رفتن یا فرسنگها از من و تو دورن . . . یا اونام سوراخ دعا رو پیدا کردن . اصلا" این کلمه یعنی چی ؟؟؟ می دونی خودت ؟ الان هم این وریها هم اون وریها هم همه وریها میگن ما روشنفکریم . صد رحمت به همین بچه ها و خاله زنکها لطمه ای که روشنفکر معابهای الکی مثه شما به این مملکت زدن هیچ بچه ای و خاله زنکی نزده . چه کلمه خوشگل و دهن پر کنی ! هر چی می کشیم از دست همین یک کلمه ء لعنتیه . اول باید قد این حرفها شد . . . بعد . برو بخواب انتلکتوآل . . . فردا شنبه س !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:2 توسط کامبیز قبادی |
|
|
از پرده پنهان نیست از این خلوت خسته پنهان نیست از این دل شکسته پنهان نیست از تو چه پنهان ! حالا خیلی ها می دانند نام کوچک آن آخرین همسایه هرگز از حروف مرده ء روزنامه ها کمتر نبوده است ، فقط سفره ء سردشان خالی ست چراغ خانه شان خاموش است خواب سنگین شان ، بی لبخند . . . ! این مردمان کم و کسرشان بسیار است مشکل دارند ، گاهی می ترسند مثل من که از ایهام و استعاره می ترسم از سرودن شبیه بزرگان بی مورد می ترسم از نگفتن بعضی حروف سه نقطه ، به نقطه ، که نقطه چین از بی چرا . . . ! حالا یک شعر بخوان مولیا من به کوچه ، به باد ، به باران پناه برده ام من به عمد بر بعضی حروف ساده مکث می کنم خیلی ها از میان ما رفتند ما نتوانستیم طعم ولرم خاک و یک خواب تشنه را تحمل کنیم . دیگر هیچ نیازی به واژگان آشنای آزردگی مرثیه ، سکوت . . . چه می دانم همین باختن آسان بیداری نیست ! از پرده پنهان نیست از این خلوت خسته پنهان نیست از این دل شکسته پنهان نیست از تو چه پنهان ! من باید این پرده را کنار بزنم شما هم بیایید بالای کوه اسمتان را روی صخره های بلند بنویسید : خواب های ما بی لبخند است خانه های ما خاموش است سفره های ما خالی است این طور نمی شود که تا ابد از طعم ولرم خاک و این خواب تشنه و تحمل چیزی به اسم زندگی ترسید ! دعای زنی در راه که تنها می رفت – سید علی صالحی – ابتکار نو – پائیز 79 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:12 توسط کامبیز قبادی |
|
|
نه اینکه سختی رو دوست داشته باشم اما به رنجهام احترام می ذارم . . . چون اونا معلمهای منن . |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:36 توسط کامبیز قبادی |
|
|
دردهاتو بنویس . . . و از سیستم خارجشون کن . |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:34 توسط کامبیز قبادی |
|
|
از پیری پرسیدند عمرتو چطور گذروندی ؟ گفت : " هشتاد سال زندگی کردم هفتاد سالشو نگران چیزایی بودم که هرگز اتفاق نیفتاد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:32 توسط کامبیز قبادی |
|
|
تا به پل نرسیدی بهش فکر نکن . . . وقتی رسیدی ازش رد می شی |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:29 توسط کامبیز قبادی |
|
|
به هر دختری که برخوردم درد تنهاییش به درد تنهاییم افزود ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:4 توسط کامبیز قبادی |
|
|
در راهروی باریک مجموعه واحد های اداری شرکت ها ظرف چند لحظه ای که از کنار یکی از اتاقها رد می شدم شنیدم رئیسی به مسئول قسمتی می گفت : " پرسنل یا باید سواد داشته باشه یا کاری باشه " از کنارشون رد شدم و خودم رو به هوای آزاد پائین رسوندم . حرفش توی سرم تکرار می شد : " سواد نداره اما یک صبح تا شب بهش کار بده عین اسب کار می کنه برات " هوای بیرون محشر بود . آفتاب و باد خنک و دشت وسیع اطراف . هوای بهاری و چشم انداز بی مرز دشت پیرامون حس خوبی در من زنده کرد . با خودم فکر کردم : راستی چطور ممکنه اسب با اون ماهیچه های قوی مطیع موجودی مثه انسان بشه ؟! توی تلویزیون دیده بودم ده دقیقه ای تقلای یه اسب وحشی زیر دست مهار کننده ش کافیه تا برای همیشه برده و سرسپرده بشه . چطور حتی بعد از زدن دهنه و گذاشتن زین توی یه فرصت مناسب نمی گریزه ؟ چطور توی هوای زیبای بهار نسیم و صدای بلبل ها و رود جاری و بازی خوشه های طلائی گندم توی باد از روی حصار اسطبل سر باز ( یا توی یه فرصت مناسب دیگه ) نمی پره و به سوی زندگی بی ارباب جانانه نمی تازه ؟! چطور اون تاختن های سر مست توی دشت ها و مراتع اون گردن سائیدن های زیبا به گردن جفت اون به هوا برخاستن روی دو پا بر سر تپه و خیلی چیزای قشنگ دیگه رو از یاد می بره ؟! آیا حقش نیست که عمری شلاق بخوره و بار ببره ؟ بدن اون نیازی به تیمار نداره . سم های اون نیازی به نعل نداره . آخور اون دامنه کوهه و آبشخورش نهر خوش آهنگ . . . . و به اعتقاد اون آقای رئیس انسانی که سواد نداره باید اسب باشه ! نمی دونم شاید اگه منم رئیس بودم آدما رو همینجوری دسته بندی می کردم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:19 توسط کامبیز قبادی |
|
|
این یکی رو داشته باش : " اگه دارن بهت تجاوز می کنن و هر چی تلاش می کنی نمی تونی رها بشی سعی کن ازش لذت ببری " شرط می بندم از این فلسفه کثیف تر پیدا نمی کنید . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:9 توسط کامبیز قبادی |
|
|
این ضرب المثل اگه اشتباه نکنم مال انگلیسی های پست فطرته : " دستی رو که نمی تونی قطع کنی ببوسش " به نظر منطقی میاد . شما چی فکر می کنید ؟ ( ما ایرانی ها این فلسفه رو خوب می شناسیم . مگه نه ؟ ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:6 توسط کامبیز قبادی |
|
|
وقت آن شد که کار دریابیم در شتاب است عمر بشتابیم دیده حرص و آز بردوزیم پنجه زهد و زرق برتابیم ما گدایان کوی میکده ایم نه مقیمان کنج محرابیم نه ز جور زمانه در خشمیم نه ز جفای سپهر در تابیم بنده یکروان یک رنگیم دشمن شیخکان قلابیم گرد کوی مغان همیگردیم مترصد که فرصتی یابیم * با مغان باده مغانه خوریم * تا به کی غصه زمانه خوریم هر که او آه عاشقانه زند آتش از آه او زبانه زند عشق شمعی از آن برافروزد شعله چون بر شرابخانه زند می در آید بجوش و هر قطره عکس دیگر بر آستانه زند هر که زان باده جرعه ای بچشید لاف مستی جاودانه زند بنده آن دمم که با ساقی شاهد ما دم از چمانه زند با حریفی سه چار کز مستی این کند رقص و آن چغانه زند خیز تا پیش از آنکه مرغ سحر بال زرین بر آشیانه زند * با مغان باده مغانه خوریم * تا به کی غصه زمانه خوریم عقل با روح خودستایی کرد عشق با هر دو پادشائی کرد از پس پرده حسن با صد ناز چهره بنمود و دلربائی کرد ناگهان التفات عشق بدید غره شد دعوی خدائی کرد کار در یافت رند فرزانه رفت و با عشق آشنائی کرد صوفی افزوده بود مایه خویش در سر زهد و پارسائی کرد هجر برما در طرب در بست وصلش آمد گره گشائی کرد خیز تا چون ارادتش ما را سوی می خانه ره نمائی کرد * با مغان باده مغانه خوریم * تا به کی غصه زمانه خوریم عشق گنجیست دل چو ویرانه عشق شمعیست روح پروانه در بیابان عشق می گردند روح مدهوش و عقل دیوانه دست تا در نزد بدامن عشق ره بمنزل نبرد فرزانه خرم آن عارفان که دنیا را پشت پائی زدند مردانه آدم از دانه او فتاده بدام آه از این دام و وای از آن دانه عمر در باختیم تا اکنون گه به افسون و گه به افسانه بعد از امروز اگر بدست آریم دامن یار و کنج میخانه * با مغان باده مغانه خوریم * تا به کی غصه زمانه خوریم عقل را دانشی و رائی نیست بهتر از عشق رهنمائی نیست طلب عشق و وصل ورزیدن کار هر مفلس و گدائی نیست نام جنت مبر که عاشق را خوشتر از کوی یار جائی نیست پای در کوی زهد زرق منه کاندر آن کوی آشنائی نیست بر در خانقه مرو که در او جز ریائی و بوریائی نیست پیش ما مجلس شراب خوشست ... مجلس وعظ را صفائی نیست راه میخانه گیر تا شب و روز چون در اسلامیان وفائی نیست * با مغان باده مغانه خوریم * تا به کی غصه زمانه خوریم آه از این صوفیان ازرق پوش که ندارند عقل و دانش و هوش رقص را همچونی کمر بسته لوت را همچو سفره حلقه بگوش از پی صید در پس زانو مترصد چو گربهء خاموش شکر آنرا که نیستی صوفی عیش میران و باده میکن نوش خیز تا پیش از آنکه ناگاهی بر کشد صبحدم خروس خروش با صبوحی کنان درد آشام با خراباتیان عشوه فروش رو بمیخانه مغان آریم باده در جام و چنگ در آغوش * با مغان باده مغانه خوریم * تا به کی غصه زمانه خوریم خیز از جا چمانه بر داریم باده های مغانه بر داریم اسب شادی بزیر ران آریم وز قدح تازیانه برداریم بیش از ازین غصه ء جهان نخوریم ... دل ز کام زمانه برداریم زهد و تسبیح دام و دانه ماست از ره این دام و دانه برداریم شاهد و نقل و باده برگیریم دف و چنگ و چغانه برداریم پیشتر زانکه ناگهان روزی رخت از آشیانه برداریم یکزمان چون عبید زاکانی راه خمار خانه برداریم * با مغان باده مغانه خوریم * تا به کی غصه زمانه خوریم " کلیات عبید زاکانی " با تصحیح و مقدمه عباس اقبال آشتیانی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:52 توسط کامبیز قبادی |
|
|
* همونطور که با خودم توی این وبلاگ قرار گذاشتم و در قسمت " درباره وبلاگ " هم نوشتم این دفعه فقط دارم فی البداهه و بدون بازنویسی می نویسم . واسه همینم احتمالا" یه جاهایی ضعف یا عدم انسجام ساختار یا عیبهای دیگه ای وجود داره . نمی خوام دست ببرم توی کاری که همون اول اومد به ذهنم . این تجربه رو دوست دارم . شاید تمرین خوبی باشه واسه بهتر نوشتن ، وقتی بدونی هر چی می نویسی همونه و دیگه نباید خط بزنیش و اصلاحش کنی . حالا نمی دونم اسم اینکارو چی باید گذاشت ؟ فرهاد کوه کن ؟ تیشه ء ترانه ؟ گرداب سیاسی ؟ کل این متنو دیروز توی سرویس موقع برگشتن از سر کار به خونه پشت یه تیکه کاغذ نوشتم . دیگه شرمنده ؛ همینه که هست ، ظاهر و باطن . پسرک بچه بود . . . دل باخت . . . فقط با یه نگاه . . . روش نشد بهش بگه . . . . . دخترک پر . پسرک دوباره عاشق شد . . . آموخته بود با چه تلخی ، که بگه : " دوستت دارم " . . . گفت . . . اما دخترک اونقدر بزرگ نشده بود که بگه : " من هم " . . . اینو باباش می گفت ! . . . پسرک تو قلبش کشتش ! . . . عاشقی پر . پشت پلک های بسته رویا ساخت . . . بارها . . . عشقو توش جا داد . . . بی شکل و صورت . . . دردناک بود . . . اون تو ، همونجا که گوری ساخته بود ، زخمی بود . . . هر روز کهنه تر از دیروز . فصلها از هم سبقت گرفتند تا اون از زمونه عقب بمونه . . . با خودم گفتم : " لعنت بر این صبر کثیف " . شد فرهاد کوهکن . . . وقتی از کوه اومد پائین دم عید بود . . . خیابونا شلوغ بودن . . . رقص نور و ولوله آدم . . . و دخترا و پسرا . . . دخترا . . . پسرا . . . دخترا . . . پسرا . دید یه بوی گندی می زنه تو دماغش . . . اونا خوشبو بودن . . . بوی گل . . . بوی شور . . . زندگی . این تعفن از اون زخمه بود . . . اون تو . . . تو سینه . . . گفت : " اما تا فلجم کنه کلی راه پیش رومه ، می رم که با ضربه های آهنین ترانه کوه رو سوراخ کنم " . . . بزرگ شد . . . . بچگی پر . با خودم گفتم : " چیزی که یه بار اتفاق افتاده شاید هرگز دوباره اتفاق نیوفته اما اگه دوبار اتفاق بیوفته حتما" سومین باری هم در کار هست . . . اینو پائولو کوئیلو گفته " * یک شبه به پایان رسیدم . . . سرعت سقوطو بشناس آره بی صدا شکستم . . . قدرت سکوتو بشناس وسعت ترانهء من . . . قد غصه های من نیست اگه بی وقفه می خونم . . . واسه من رها شدن نیست مرهم زخمای کهنه . . . کی میدونه که چه چیزه دردی که با جون عجینه . . . هم کثیفه هم عزیزه . . . دیگه نه تو نه ترانه . . . حتی رویای شبانه جمله های عاشقانه . . . خاطرات کودکانه نمی تونه منو برگردونه به اول قصه یا که از گرده ء من برداره غصه دیگه نه شب نه ستاره . . . نه شراب هفت ساله گفتن چند چارپاره . . . مثه اون وقتا دوباره نمی تونه قطره ای شادی تو رگهام بچکونه یا نشاط نوجوونی رو تو قلبم بنشونه . . . بغض فرو خوردن دائم . . . قداره بستن ظالم نگرانی واسه فردا . . . شبا کابوس جای رویا داره کم کم می زنه تیشه به ریشه هام اساسی منو هول میده به گرداب سیاسی ! . . . قاصدی از سفر اومد . . . از سیاهی خبر اومد گرچه زندگی نکردیم . . . فرصت ما به سر اومد . . . کلبه ء عشق ، هوای پاک . . . نور آفتاب ، میوه ء تاک باد پائیز ، سینه ء چاک . . . نم بارونو بوی خاک مگه از دنیا چی خواستم . . . مگه از دنیا چی خواستم ؟ تو یه قریه ، پشت کوها . . . منو تو ، جدا ز غمها نه کلک ، نه دودو ماشین . . . نه کتک ، زندونو نفرین ریتم زندگی ملایم . . . عاشقیهامون مداوم سرشیرو ماست . . . مردم راست نون خونه . . . گل پونه مگه از دنیا چی خواستم . . . مگه از دنیا چی خواستم ؟ . . . بغض فرو خوردن دائم . . .قداره بستن ظالم نگرانی واسه فردا . . . شبا کابوس جای رویا داره کم کم می زنه تیشه به ریشه هام اساسی منو هول میده به گرداب سیاسی ! . . . قاصدی از سفر اومد . . . از سیاهی خبر اومد گرچه زندگی نکردیم . . . فرصت ما به سر اومد . با خودم گفتم : " کامبیز خان تو آخر با این رویه جدید که پیش گرفتی گند می زنی به همه زحمتهای قبلیت . . . فوقش اینکه کل این فصلو حذفش می کنم دیگه . . . اینو دلم گفت " . . . سخت گیری توی نوشتن ( حداقل توی این فصل ) پر !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:10 توسط کامبیز قبادی |
|
|
گفتند نکنید و خودشون توی خفاء کردند . اونایی هم که از کرده های خودشون گفتند : یا خواستند از زیر زبون ما بکشند که چند مرده حلاجیم یا از روی کمبود شخصیت خواستند برتری و توانمندی خودشونو به رخ ما بکشند . هر کی کار ممنوع رو انجام می داد همه در ظاهر اونو بدکار می نامیدند و در باطن اونو با شهامت می دونستند . این وسط ما بودیم که نفهمیدیم کاری که در نظر عموم بد بود ، آخر بد بود یا خوب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 12:32 توسط کامبیز قبادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
ساده ,
خودمونی , بدون بازنویسی , بی تکلف و رو راست . فقط و فقط واسه اینکه بازم به خودم یادآوری کنم که : " هنوز هستم " |
| پیوندها |
|
دختر فکر بکر من ( 1 ) دختر فکر بکر من ( 2 ) دختر فکر بکر من ( 3 ) دختر فکر بکر من ( 4 ) |
|
RSS
|